دیشب رفتی....
الان کولر رو روشن کردم، بوی کولر بهم خورد یهو ذهنم پرت شد پارسال این روزا...
از راه دانشگاه خسته و کوفته....توی برق افتاب برمیگشتیم خونه....اول یه لیوان بزرگ شربت ابلیمو با لیمو تازه و یخ درست میکردیم....
بعدشم شیرجه میزدیم توی تخت....توی بغل هم زیر باد کولر....
یادش بخیر....
چقدر دلم این روزا بهونه گیره....بهونه گیر همه چی....
اینقدر حساس و بهونه گیر ک بوی کولرم اذیتم میکنه....
کاش همه چی درست بشه....هرچی زودتر درست بشه....
اونجوری ک ب خیر و صلاحه درست بشه....کاش....
برچسب: اولین روز نبودنت,
نویسنده: پویان رستمیان